آن سالها وقتی از تلویزیون سیاه و سفید فیلم اسیر ایرانی را دیدم که با دستان بسته چندین بار فریاد زد”مرگ بر صدام ضد اسلام” و تلاش سرباز عراقی که برای ساکت کردن او بی فایده بود،پدرم گفت:«محلیه،کهنوجیه» در آن سن کم چیزی از ترس و مرگ نمی دانستم ولی از مرگ بر صدام گفتنش  خیلی کیف کردم و چیزی در چشمان پدر و مادرم می دیدم که برایم قابل درک نبود.بعدها همان فیلم را در تلویزیون رنگی هم،سیاه و سفید دیدم ولی این بار مرگ را اگرچه نه ولی ترس را خوب درک می کردم.اسرا که آزاد شدند اسم آزاده قهرمان کهنوجی دوباره بر سر زبانها افتاد.سوم راهنمایی اردوی قرانی سرچشمه رفسنجان رفتیم،همه نگاه ها به یکی از مربیان ما بود.اوایل سنگینی و عظمت اسمش مانع از ارتباطم با او می شد ولی کمی که گذشت متوجه شدم که چه انسان دوست داشتنی است.او خاص نبود،خودش بود،خودِ خودش.مثل همه رودباری ها.خوب بود،بی هیچ دلیلی.از خانواده ای معمولی و بی نام و نشان،مثل همه ما.یاد حرف پدربزرگم افتادم که گفت:«بایی!وختی خدا بخواد به کسی عزت بده کاری براش نداره.»او عزت همه ما رودباری هاست .اگرچه اسطوره ها بسیار بزرگ،غیر واقعی و دست نیافتنی اند،ولی او واقعی و دست یافتنی بود.او «محمد شهسواری» بود.

پ ن:به بهانه رونمایی از رمان «شهسوار»،زندگی نامه شهید شهسواری به قلم مهرداد بهزادی عزیز

رونمایی از رومان شهسوار زندگی نامه شهید شهسواری

@ghaleganjiha